تبليغاتX
بر بال خورشید 3
شعر شعرای قدیم و معاصر _ نکته های ادبی
رمضان ماه خدا

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 21:24  توسط آتش _ آب | 
 

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

 

بتو دیگر نتوان اندیشید

************

بتو دیگر نتوان اندیشید

بتو دیگر نتوان بست امید

بتو  دیگر  حتی

نتوان کرد سلام

روزگاری بخت با دل بود

هر کجا بود چراغی روشن

یا که بزمی برپا

نام من بود

که می راندی به لب

قصهء عشق مرا شاد

 فرو می خواندی

تو بگوش دگران

از من و عشق

سخن میراندی

از من و عشق تو دائم

همه جا صحبت بود

تو که با آنهمه

زیبایی گرم

تو که با آنهمه

گرمی و غرور

مرغ پا در دامی

چه سلامی با تو

که نه شرمی در چشم

نه حیایی به نگاه

گل اندام تو آنروز

که از مهر شکفت

پیش روی چشمم

همه گلهای جهان

خوار و فرو مایه

شدند

تو شدی در نظرم

قطرهء آب

به خدا

 شاه گل بزم افروز

بتو دل دادم و جان

به نگاهی که ز پاکی پُر بود

به امیدی که تو

یادم باشی

تو که دیگر اکنون

گل ناز همه ای

قصهء عشق همه

ساغر راز همه ای

چه سلامی با تو

 

حالیا

قصهء عشق دل من

همه جا یکسان بود

زیر این سقف کبود

دختری زیبا بود

چون دلم را بشکست

کار عشق من و او

به جدایی

پیوست

 

***** *********** *****

برگی سبز از یک سروده

 

☼☼☼☼☼☼

تنهایی

*************

شبی   غمگين    شبی    بارانی    و   سرد

مرا   در  غربت    فردا   رها   کرد

دلم درحسرت ديداراوماند

مرا  چشم  انتظار  کوچه ها   کرد

به   من   می گفت   تنهايی   غريب   است

ببين    با    غربتش    با   من    چه ها    کرد

تمام     هستی ام     بود      و     ندانست

که   در  قلبم    چه  آشوبی  بپا  کرد

و  او هرگز شکستم  را  نفهميد

اگرچه تا ته دنيا صدا کرد

*************

*********

 

====================

برگی سبز از یک نوشته

*********************

تنظیم از : آتش

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 شهریور1387ساعت 20:4  توسط آتش _ آب | 

 

 

 

 

هذیان یک مسلول

همره باد از نشیب و از فراز کوهساران
 از سکوت شاخه های سرفراز بیشه زاران
 از خروش نغمه سوز و ناله ساز آبشاران
 از زمین ، از آسمان ، از ابر و ماه و باد و باران
 از مزار بیکسی گمگشته در موج مزاران

۩۩
 می خراشد قلب صاحب مرده ای را سوز سازی
 سازنه ، دردی ، فغانی ، ناله ای ،‌اشک نیازی

۩۩
 مرغ حیران گشته ای در دامن شب می زند پر
 می زند پر بر در و دیوار ظلمت می زند سر
 ناله می پیچد به دامان سکوت مرگ گستر
 این منم ! فرزند مسلول تو ... مادر، باز کن در
 باز کن در باز کن ... تا ببینمت یکبار دیگر

۩۩
 چرخ گردون ز آسمان کوبیده اینسان بر زمینم
 آسمان قبر هزاران ناله ، کنده بر جبینم
 تارغم گسترده پرده روی چشم نازنینم
 خون شده از بسکه مالیدم به دیده آستینم
 کو به کو پیچیده دنبال تو فریاد حزینم

۩۩
 اشک من در وادی آوارگان ،‌آواره گشته
 درد جانسوز مرا  بیچارگیها چاره گشته
 سینه ام از دست این تک سرفه ها صد پاره گشته

۩۩
 بر سر شوریده جز مهر تو سودایی ندارم
 غیر آغوش تو دیگر در جهان جایی ندارم

۩۩
باز کن ! مادر ، ببین از باده ی خون مستم آخر
 خشک شد ، یخ بست ، بر دامان حلقه دستم آخر

۩۩
 آخر ای مادر زمانی من جوانی شاد بودم
 سر به سر دنیا اگر غم بود ، من فریاد بودم
 هر چه دل می خواست در انجام آن آزاد بودم
 صید من بودند مهرویان و من صیاد بودم
بهر صد ها دختر شیرین صفت ٬ فرهاد بودم

۩۩
 درد سینه آتشم زد ، اشک تر شد پیکر من
 لاله گون شد سر به سر ، از خون سینه بستر من
 خاک گور زندگی شد ،‌ در به در خاکستر من

۩۩
 پاره شد در جنگ سرفه  پرده در پرده گلویم
 وه ! چه دانی سل چه ها کرده است با من ؟ من چه گویم

۩۩
 هنفس با مرگم و دنیا مرا از یاد برده
ناله ای هستم کنون در چنگ یک فریاد مرده

۩۩
 این زمان دیگر برای هر کسی مردی عجیبم
ز آستان دوستان مطرود و در هر جا غریبم
 غیر طعن و لعن مردم نیست ای مادرنصیبم
زیورم ، پشت خمیده ، گونه های گود ، زیبم
ناله ی محزون حبیبم ، لخته های خون طبیبم

۩۩
کشته شد ، تاریک شد ، نابود شد ، روز جوانم
 ناله شد ،‌افسوس شد ، فریاد ماتم سوز جانم
 داستانها دارد از بیداد سل سوز نهانم

۩۩
 خواهی ار جویا شوی از این دل غمدیدهء  من
بین چه سان خون می چکد از دامنش بر دیدهء  من

۩۩
 وه ! زبانم لال ، این خون دل افسرده حالم
گر که شر توست ، مادر ... بی گناهم ، کن حلالم

۩۩
 آسمان ! ای آسمان ... مشکن چنین بال و پرم را
 بال و پر دیگر چرا ؟ ویران که کردی پیکرم را
 بسکه بر سنگ مزار عمر کوبیدی سرم را
 باری امشب فرصتی ده تا ببینم مادرم را
 سر به بالینش نهم ، گویم کلام آخرم را

۩۩
 گویمش مادرم چه سنگین بود این باری که بُردم
 خون چرا  قی می کنم ، مادر ؟ مگر خون که خوردم
سرفه ها ، تک سرفه ها ! قلبم تبه شد ، مرد٬ مُردم

۩۩
بس کنین آخر ، خدارا ! جان من بر لب رسیده
 آفتاب عمر رفته ... روز رفته ، شب رسیده

۩۩
 زیر آن سنگ سیه گسترده مادر ، رختخوابم
 سرفه ها محض خدا خاموش ، می خواهم بخوابم

۩۩
عشقها ! ای خاطرات ...ای آرزوهای جوانی !
اشکها ! فریادها ای نغمه های زندگانی
سوزها ... افسانه ها ... ای ناله های آسمانی
 دستتان را میفشارم با دو دست استخوانی
 آخر ... امشب رهسپارم سوی خواب جاودانی

۩۩
 هر چه کردم یا نکردم ، هر چه بودم در گذشته
 گرچه پود از تار دل ،‌تار دل از پودم گسسته
عذر می خواهم کنون و با تنی درهم شکسته

۩۩
می خزم با سینه تا دامان یارم را بگیرم
 آرزو دارم که زیر پای دلدارم بمیرم

۩۩
 تا لباس عقد خود پیچید به دور پیکر من
 تا نبیند بی کفن ،‌فرزند خود را ، مادر من

۩۩
پرسه  می زد  سر  گران  بر دیدگان تار ،‌ خوابش
تا سحر نالید و خون قی کرد ، توی رختخوابش
 تشنه لب فریاد زد ، شاید کسی گوید جوابش
 قایقی از استخوان ،‌خون دل شوریده آبش
ساحل مرگ سیه ، منزلگه عهد شبابش

۩۩
بسترش دریای خونی ، خفته موج و ته نشسته
 دستهایش چون دو پاروی کج و در هم شکسته
 پیکر خونین او چون زورقی پارو شکسته

۩۩
 می خورد پارو به آب و میرود قایق به ساحل
تا رساند لاشهء  مسلول بی کس را به منزل

۩۩۩۩
 آخرین فریاد او از دامن دل می کشد پَر
 این منم ، فرزند مسلول تو ، مادر ،‌باز کن در
 باز کن، ازپا فتادم ...
آخ ... مادر

آخ
م... ا...د...ر

 

◙◙ ۩۩۩۩

سروده ای زیبا از شاعرتوانا

کارو

تنظیم از : آتش

 

 www.atash-ab-toofan.blogfa.com

www.atash-ab-toofan۱.blogfa.com

www.atash-ab-toofan۲.blogfa.com

www.atash-ab-toofan۴.blogfa.com

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 22:38  توسط آتش _ آب | 

 

 

 

پرواز با خورشید

 

 

بگذار ، كه بر شاخه اين صبح دلاويز
بنشينم و از عشق سرودي بسرايم .
آنگاه ، به صد شوق ، چو مرغان سبكبال ،
پر گيرم ازين بام و به سوي تو بيايم


خورشيد از آن دور ، از آن قله پر برق
آغوش كند باز ، همه مهر ، همه ناز
سيمرغ طلايي پرو بالي ست كه  چون من
از لانه برون آمده ، دارد سر پرواز


پرواز به آنجا كه نشاط است و اميدست
پرواز به آنجا كه سرود است و سرورست .
آنجا كه ، سراپاي تو ، در روشني صبح
روياي شرابي ست كه در جام بلور است .


آنجا كه سحر ، گونه گلگون تو در خواب
از بوسه خورشيد ، چو برگ گل ناز است ،
آنجا كه من از روزن هر اختر شبگرد ،
چشمم به تماشا و تمناي تو باز است !


من نيز چو خورشيد ، دلم زنده به عشق است .
راه دل خود را ، نتوانم كه نپويم
هر صبح ، در آيينه جادويي خورشيد
چون مي نگرم ، او همه من ، من همه اويم !


او ، روشني و گرمي بازار وجود است .
در سينه من نيز ، دلي گرم تر از اوست .
او يك سرآسوده به بالين ننهادست
من نيز به سر مي دوم اندر طلب دوست .


ما هردو ، در اين صبح طربناك بهاري
از خلوت و خاموشي شب ، پا به فراريم
ما هر دو ، در آغوش پر از مهر طبيعت
با ديده جان ، محو تماشاي بهاريم .


ما ، آتش افتاده به نيزار ملاليم ،
ما عاشق نوريم و سروريم و صفاييم ،
بگذار كه  سرمست و غزل خوان  من و خورشيد :
بالي بگشاييم و به سوي تو بياييم .

 

 

سرود گل

 

******************

 

با همين ديدگان اشك آلود ،

از همين روزن گشوده به دود ،
به پرستو ، به گل ، به سبزه درود !

 

*


به شكوفه ، به صبحدم ، به نسيم ،
به بهاري كه مي رسد از راه ،
چند روز دگر به ساز و سرود .


*


ما كه دلهايمان زمستان است ،
ما كه
خورشي
دمان نمي خندد،
ما كه باغ و بهارمان پژمرد ،
ما كه پاي اميدمان فرسود ،
ما كه در پيش چشم مان رقصيد ،
اين همه دود زير چرخ كبود ،


*


سر راه شكوفه هاي بهار
گريه سر مي دهيم با دل شاد
گريه شوق ، با تمام وجود !

 
*


سال ها مي رود كه از اين دشت
بوي گل يا پرنده اي نگذشت

 
*


ماه، ديگر دريچه اي نگشود
مهر ، ديگر تبسمي ننمود .


*


اهرمن مي گذشت و هر قدمش ،
ضربه هول و مرگ و وحشت بود !
بانگ مهميزهاي آتش ريز
رقص شمشيرهاي خون آلود !


*


اژدها مي گذشت و نعره زنان
خشم و قهر و عتاب مي فرمود .
وز نفس هاي تند زهرآگين ،
باد ، همرنگ شعله بر مي خاست،

 

♥♥

سروده ای از :

فریدون مشیری

تنظیم از : آتش

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 22:26  توسط آتش _ آب | 

 

چرا از مرگ میترسید

***************

چرا از مرگ می ترسيد ؟
چرا زين خواب جان آرام شيرين

 روی گردانيد ؟
چرا آغوش گرم مرگ را

 افسانه می دانيد ؟
*

- مپنداريد

 بوم نااميدی باز ،
به بام خاطر من

 می كند پرواز ،
مپنداريد

 جام جانم از اندوه

 لبريز است .
مگوييد

 اين سخن تلخ و غم انگيز است
*

مگر مِی

 اين چراغ بزم جان

 مستی نمی آرد ؟
مگر افيون افسون كار
نهال بيخودی را

 در زمين جان

 نمی كارد ؟
مگر

 اين می پرستی ها و مستی ها
برای يك نفس آسودگی

 از رنج هستی نيست ؟
مگر دنبال آرامش نمی گرديد ؟
چرا از مرگ می ترسيد ؟
*

كجا آرامشی از مرگ خوش تر

 كس تواند ديد ؟
مِی و افيون

 فريبي تيزبال وتند پروازند
اگر درمان اندوهند ،
خماری جانگزا دارند .
*

نمی بخشند

 جان خسته را آرامش

جاويد
خوش آن مستی

 كه هشياری نمي بيند !
*

چرا از مرگ می ترسيد ؟
چرا آغوش گرم مرگ را

 افسانه می دانيد ؟
بهشت جاودان آنجاست .
جهان آنجا و جان

 آنجاست
گران خواب ابد ،

 در بستر گلبوی مرگ مهربان ،

 آنجاست !
سكوت جاودانی

 پاسدار شهر خاموشی ست .
*

همه ذرات هستي ،

 محو در رويای بی رنگ

فراموشي ست .
نه فريادی ،

 نه آهنگی ،

 نه آوايی ،
نه ديروزی ،

 نه امروزی ،

 نه فردايی ،
زمان در خواب بی فرجام ،
خوش آن خوابی

 كه بيداری نمی بيند !
*

سر از بالين

 اندوه گران خويش

 برداريد
در اين دوران كه از

 آزادگی نام و نشانی نيست
در اين دوران كه هرجا

 ” هركه را زر در ترازو ،
زور در بازوست “

 جهان را

 دست اين نامردم صد رنگ

 بسپاريد
كه كام از يكدگر گيرند و

 خون يكدگر ريزند
درين غوغا

 فرو مانند و غوغاها

 برانگيزند .
*

سر از بالين

 اندوه گران خويش

 برداريد
همه ،

 بر آستان مرگ راحت ،

سر فرود آريد
چرا آغوش گرم مرگ را

 افسانه می دانيد ؟
چرا زين خواب جان آرام شيرين

 روی گردانيد ؟
چرا از مرگ می ترسيد ؟

 

******* *********** *******

    سروده ای از :  

فریدون مشیری

********************

 

تنظیم از  : آتش

+ نوشته شده در  شنبه 31 شهریور1386ساعت 23:53  توسط آتش _ آب | 
http://atash-ab-toofan4.blogfa.com/

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 20:23  توسط آتش _ آب | 

 

 

شوریده حال

**********

ای   خدا    بر   روی   من   بگشای

لحظه ای    درهای    دوزخ    را

تا  به  کی  در دل  نهان  سازم

حسرت گرمای دوزخ را

*

دیدم ای بس آفتابی را

ای  دریغا  در دلم افسرد

آفتاب     بی   فروغ      من

ای   خدایا   در  جنوب   پژمرد

*

بعد  از او  دیگر چه  می جویم

بعد  از او دیگر چه  می پایم

اشک  سردی  تا  بیفشانم

گور گرمی تا بیاسایم

*

پشت شیشه برف میبارد

پشت    شیشه    برف    میبارد

در  سکوت    سینه ام    دستی

دانهء  اندوه   میکارد

*

موسپید آخرشدی ای برف

تا   سر انجامم   چنین   دیدی

بر   دلم    باریدی   ای   افسوس

بر       سر       گورم       نباریدی

*

دیگرم        گرمی       نمی بخشی

عشق   ای   خورشید  یخ   بسته

سینه ام صحرای   نومیدیست

خسته ام ازعشق هم خسته

*

پشت شیشه برف میبارد

پشت شیشه برف میبارد

 

*********************

سروده ای از :

فروغ فرخزاد

*****************

☼☼☼☼☼☼☼☼

 

دل آشفته حال

*****************

من  به  مردی  وفا   نمودم  و او

پشت  و  پا   زد  به  عشق  و  امیدم

هر چه  دادم  به  او  حلالش   باد

غیرازآن دل که مُفت بخشیدم

**

دل من کودکی سبکسربود

خود ندانم چگونه  رامش کرد

او که  میگفت  دوستت دارم من

چگونه   زهر  غم   بجامش   کرد

**

باز    هم     در   نگاه    خاموشم

قصه های     نگفته ای    دارم

بازهم چون به تن کنم جامه

فتنه های نهفته ای دارم

**

باز هم دارم آنچه را که شبی

ریختم   چون  شراب   در  کامش

دارم  آن  سینه  را  که   او   میگفت

تکیه  گاهیست      به     هر     آلامش

**

باز      هم      میدود     به      دنبالم

دیدگانی    پُر   از    امید    و   نیاز

باز هم   با  هزار خواهش گنگ

میدهندم بسوی خویش آواز

**

زآنچه دادم به اومراغم نیست

حسرت و اضطراب و ماتم نیست

غیر از آن   دل   که  پُر نشد  جایش

بخدا     چیز    دیگرم      کم      نیست

**

کو   دلم   کو   دلی   که   بُرد   و   نداد

غارتم      کرد      داد     میخواهم

دل   خونین   مرا  چکار  آید

دلی آزاد و شاد میخواهم

**

دگرم  آرزوی  عشقی  نیست

بیدلان راچه آرزو باشد

دل  اگر بود باز مینالید

که  هنوز هم  نظر به او باشد

**

او  که   از   من   بُرید   و   ترکم   کرد

پس  چرا   پس   نداد  آن  دل  را

وای بر من که مفت بخشیدم

دل آشفته حال غافل را

 

********************

سروده ای از : فروغ فرخزاد

********************

 

☼☼☼☼☼☼☼☼

ای داد رفت

***********

یار من همسر گرفت وعشق من بر باد رفت

یاد من از یاد برد و با رقیبم شاد رفت

آنهمه  عشق  و  امید  و  عهدها  بر باد رفت

آنهمه سوز وگداز واشکها از یاد رفت

*

با سرود آه من بزم عروسی ساز کرد

با  جهیز  اشک  من  در خانهء  داماد رفت

بادهء  خوشبختی  و  شادی  من  بر خاک ریخت

لانهء    امید    من    پر پر    شد   و   بر  باد  رفت

*

آنکه   در افسونگری   کرد   آنهمه   غوغا   گریخت

آنکه  در عاشق کشی   کرد  اینهمه   بیداد   رفت

آن     نهال    نیکبختی    آن    درخت    آرزو

آنکه بُد در باغ رویا خوشترازشمشاد رفت

*

آنکه عشقش از ازل با هستیم پیوند یافت

آنکه  مهرش  تا  ابد  در جان  من افتاد  رفت

گفتمش: پس عشق من؟

با خنده گفت: ای وای مُرد

گفتمش پس یار من؟

با عشوه گفت: ای داد رفت!

 

*******************

برگی سبز از دفتر یک شاعر بنام

*******************

تنظیم کنندگان:

 آتش و آب

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 20:9  توسط آتش _ آب | 

ای گل تازه که بویی زوفا نیست ترا

*************************

ای گل تازه که بویی زوفا نیست ترا

خبر از سرزنش  خار جفا  نیست  ترا

رحم بر بلبل بی برگ  و نوا  نیست  ترا

التفاتی   به   اسیران   بلا   نیست    ترا

ما  اسیر غم  و اصلا غم ما نیست ترا

با اسیرغم خود رحم چرا نیست ترا

 

فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود

جان من اینهمه بی باک نمی باید بود

 

همچو گل چند  به روی همه خندان باشی

همره غیر به گلگشت و گلستان باشی

هر زمان  با دگری دست و گریبان باشی

زان بیندیش که ازکرده پشیمان باشی

جمع  با  جمع  نباشند  و  پریشان  باشی

یاد حیرانی ما آری و حیران باشی

 

ما نباشیم  که باشد  که جفای تو کشد

به جفا سازد وصد جوربرای تو کشد

 

شب   به    کاشانهء    اغیار   نمی باید    بود

غیر  را   شمع   شب   تار   نمی باید   بود

همه جا  با همه  کس  یار  نمی باید  بود

یار  اغیار   دل   آزار  نمی باید   بود

تشنهء  خون  من  زار نمی باید  بود

تا بدین مرتبه خونخوارنمی بایدبود

 

من اگر کشته  شوم  باعث  بدنامی تست

موجب شهرت بی باکی وخودکامی تست

 

دیگری جزتومرا اینهمه آزارنکرد

جزتوکس درنظرخلق مرا خوارنکرد

آنچه کردی توبه من هیچ  ستمکارنکرد

هیچ   سنگین  دل   بیدادگر  اینکار  نکرد

این   ستمها   دگری   با  من   بیمار   نکرد

هیچکس    اینهمه    آزار   من    زار    نکرد

 

گرزآزردن من هست غرض مردن من

مُردم  آزار  مکش  از پی  آزردن  من

 

جان من سنگدلی ٬دل به تو دادن غلط است

برسرراه توچون خاک فتادن غلط است

چشم  امید  به  روی  تو  گشادن  غلط است

روی پُرگرد به راه تو نهادن غلط است

رفتن اولاست  ز کوی تو٬ ستادن غلط است

جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

 

تو  نه  آنی   که  غم  عاشق  زارت باشم

چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشم

 

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست

عاشق  بی سر و سامانم  و تدبیری نیست

از غمت  سر به  گریبانم  و  تدبیری نیست

خون  دل  رفته   بدامانم  و  تدبیری نیست

از جفای  تو  بدینسانم  و  تدبیری نیست

چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست

 

شرح  درماندگی خود به  که تقریر کنم

عاجزم چارهء من چیست چه تدبیر کنم

 

نخل نوخیزگلستان جهان بسیاراست

گل این باغ بسی سرو روان بسیاراست

جان من همچو توغارتگرجان بسیاراست

تُرک  زرین  کمر  موی  میان  بسیار است

با  لب  همچو شکر  تنگ  دهان   بسیار است

نه که غیر از تو جوان  نیست جوان  بسیار است

 

دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند

قصد   آزردن   یاران  موافق نکند

 

مدتی شد که  در آزارم  و میدانی تو

به کمند تو گرفتارم و میدانی تو

از غم عشق  تو  بیمارم  و  میدانی تو

داغ عشق توبجان دارم ومیدانی تو

خون دل از مژه می بارم و میدانی تو

از برای توچنین زارم و میدانی تو

 

از  زبان   تو  حدیثی    نشنودم هرگز

از تو شرمندهء یک حرف نبودم هرگز

 

مکن آن نوع که  آزرده شوم از خویت

دست بردل نهم و پا بکشم ازکویت

گوشه ای گیرم و من  بعد  نیایم  سویت

نکنم   بار  دگر  یاد   قد   دلجویت

دیده  پوشم   ز  تماشای   رخ   نیکویت

سخنی گویم وشرمنده شوم ازرویت

 

بشنو پند و مکن  قصد  دل آزردهء خویش

ورنه بسیار پشیمان شوی از کردهء خویش

 

چند به صبح آیم و از خاک درت شام روم

از سر کوی تو خود کام  به  ناکام روم

صد دعا گویم و آزرده  بدشنام روم

ازپیت آیم و بامن نشوی رام روم

دور دورازتومن تیره سرانجام روم

نبود زهره  که همراه  تو یک گام روم

 

کس چرا اینهمه سنگین دل و بدخو باشد

جان من این روشی نیست که  نیکو باشد

 

ازچه بامن نشوی یارچه می پرهیزی

یارشوبا من بیمار چه می پرهیزی

چیست مانع زمن زار چه می پرهیزی

بگشا   لعل  شکر  بار  چه   می پرهیزی

حرف زن ای بت خونخوارچه می پرهیزی

نه   حدیثی    کنی   اظهار   چه   می پرهیزی

 

که  ترا گفت  که به ارباب وفا حرف مزن

چین بر ابرو زن و یکبار به ما حرف مزن

 

درد من کشتهء شمشیربلا می داند

سوز من  سوختهء  داغ  جفا می داند

مسکنم    ساکن   صحرای   فنا می داند

همه  کس   حال  من  بی سروپا   می داند

پاکبازم همه کس طور مرا می داند

عاشقی همچو مَنَت نیست خدا می داند

 

چارهء من کن و مگذار که بیچاره شوم

سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم

 

از  سر کوی  تو  با   دیدهء   تر  خواهم رفت

چهره  آلوده  به  خوناب  جگر خواهم رفت

تا  نظر میکنی از پیش  نظر خواهم رفت

گرنرفتم زدرت  شام  سحرخواهم رفت

نه که این بارچوهرباردگرخواهم رفت

نیست  باز آمدنم  باز اگرخواهم  رفت

 

از  جفای  تو  من  آزار  چو  رفتم٬رفتم

لطف کن لطف که این بار چو رفتم٬رفتم

 

چند در کوی تو با خاک برابر باشم

چند  پامال  جفای  تو ستمگر باشم

چندپیش تو بقدرازهمه  کمترباشم

از تو چندای بت بدکیش مکدر باشم

میروم  تا  به  سجود  بت  دیگرباشم

بازاگرسجده کنم پیش توکافرباشم

 

خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی

طاقتم  نیست  از این بیش  تحمل تا کی

 

سبزهء دامن نسرین ترا بنده شوم

ابتدای  خط   مشکین  ترا  بنده شوم

چین برابرو زدن و کین ترا  بنده شوم

گره بر ابروی پُرچین  ترا  بنده شوم

حرف ناگفتن وتمکین ترا بنده شوم

طرزمحجوبی وآیین ترا بنده شوم

 

اله ٬ اله ٬ ز  که  این  قاعده  اندوخته ای

کیست  استاد  تو اینها  ز  که  آموخته ای

 

اینهمه  جور  که  من  از  پی  هم میبینم

زود خود  را به  سر کوی  عدم میبینم

دگران  راحت من  اینهمه غم میبینم

همه کس خُرم ومن دردوالم میبینم

لطف بسیارطمع دارم وکم میبینم

هستم آزرده و بسیارستم میبینم

 

خُرده بر حرف درشت من آزرده مگیر

حرف  آزرده  درشتانه  بود خُرده مگیر

 

 

آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم

از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم

پیش مردم زجفای تو حکایت نکنم

همه جاقصهء درد تو روایت نکنم

دیگر این قصهء بی حدونهایت نکنم

خویش را شهرهء هرشهرو ولایت نکنم

 

خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهل است

سوی  تو گوشهء چشمی  ز تو داری سهل است

 

♥♥♥♥♥♥♥♥

☼☼☼☼☼☼☼☼

♥♥♥♥♥♥♥♥

سروده ای از شاعر توانا

وحشی بافقی

♥♥♥♥♥♥♥♥

☼☼☼☼☼☼☼☼

♥♥♥♥♥♥♥♥

تنظیم از : آتش

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 20:49  توسط آتش _ آب |