![]() |
![]() |
|
| شعر شعرای قدیم و معاصر _ نکته های ادبی |
|
رمضان ماه خدا
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 21:24 توسط آتش _ آب |
|
|
بسم الله الرحمن الرحيم
بتو دیگر نتوان اندیشید ************ بتو دیگر نتوان اندیشید بتو دیگر نتوان بست امید بتو دیگر حتی نتوان کرد سلام روزگاری بخت با دل بود هر کجا بود چراغی روشن یا که بزمی برپا نام من بود که می راندی به لب قصهء عشق مرا شاد فرو می خواندی تو بگوش دگران از من و عشق سخن میراندی از من و عشق تو دائم همه جا صحبت بود تو که با آنهمه زیبایی گرم تو که با آنهمه گرمی و غرور مرغ پا در دامی چه سلامی با تو که نه شرمی در چشم نه حیایی به نگاه گل اندام تو آنروز که از مهر شکفت پیش روی چشمم همه گلهای جهان خوار و فرو مایه شدند تو شدی در نظرم قطرهء آب به خدا شاه گل بزم افروز بتو دل دادم و جان به نگاهی که ز پاکی پُر بود به امیدی که تو یادم باشی تو که دیگر اکنون گل ناز همه ای قصهء عشق همه ساغر راز همه ای چه سلامی با تو
حالیا قصهء عشق دل من همه جا یکسان بود زیر این سقف کبود دختری زیبا بود چون دلم را بشکست کار عشق من و او به جدایی پیوست
***** *********** ***** برگی سبز از یک سروده
☼☼☼☼☼☼ تنهایی ************* شبی غمگين شبی بارانی و سرد مرا در غربت فردا رها کرد دلم درحسرت ديداراوماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد به من می گفت تنهايی غريب است ببين با غربتش با من چه ها کرد تمام هستی ام بود و ندانست که در قلبم چه آشوبی بپا کرد و او هرگز شکستم را نفهميد اگرچه تا ته دنيا صدا کرد ************* *********
==================== برگی سبز از یک نوشته ********************* تنظیم از : آتش
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 9 شهریور1387ساعت 20:4 توسط آتش _ آب |
|
هذیان یک مسلول
◙◙◙◙◙◙◙◙◙◙ همره باد از نشیب و از فراز کوهساران ۩☼۩ ۩☼۩ ۩☼۩ ۩☼۩ ۩☼۩ ۩☼۩ ۩☼۩ ۩☼۩ ۩☼۩ ۩☼۩ ۩☼۩ ۩☼۩ ۩☼۩ ۩☼۩ ۩☼۩ ۩☼۩ ۩☼۩ ۩☼۩ ۩☼۩ ۩☼۩ ۩☼۩ ۩☼۩ ۩☼۩ ۩☼۩ ۩☼۩ ۩☼۩۩☼۩ آخ ◙◙◙◙◙◙◙ ۩☼۩۩☼۩ ◙◙◙◙◙◙◙ سروده ای زیبا از شاعرتوانا کارو ◙◙◙◙◙◙◙◙◙◙ تنظیم از : آتش www.atash-ab-toofan.blogfa.com www.atash-ab-toofan۱.blogfa.com www.atash-ab-toofan۲.blogfa.com www.atash-ab-toofan۴.blogfa.com
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 22:38 توسط آتش _ آب |
|
|
پرواز با خورشید ◙ ◙ ◙ ◙ ◙ ◙ ◙ ◙ ◙ ◙ ◙ بگذار ، كه بر شاخه اين صبح دلاويز ◙ ◙ ◙ ◙ ◙ ◙ ◙ ◙ ◙ ◙ ◙ سرود گل ****************** با همين ديدگان اشك آلود ، از همين روزن گشوده به دود ، *
♥♥♥☼☼☼♥♥♥ سروده ای از : فریدون مشیری ☼☼☼☼☺☺☼☼☼☼ تنظیم از : آتش |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 22:26 توسط آتش _ آب |
|
|
چرا از مرگ میترسید *************** چرا از مرگ می ترسيد ؟ روی گردانيد ؟ افسانه می دانيد ؟ بوم نااميدی باز ، می كند پرواز ، جام جانم از اندوه لبريز است . اين سخن تلخ و غم انگيز است اين چراغ بزم جان مستی نمی آرد ؟ در زمين جان نمی كارد ؟ اين می پرستی ها و مستی ها از رنج هستی نيست ؟ كس تواند ديد ؟ فريبي تيزبال وتند پروازند جان خسته را آرامش جاويد كه هشياری نمي بيند ! افسانه می دانيد ؟ آنجاست در بستر گلبوی مرگ مهربان ، آنجاست ! پاسدار شهر خاموشی ست . محو در رويای بی رنگ فراموشي ست . نه آهنگی ، نه آوايی ، نه امروزی ، نه فردايی ، كه بيداری نمی بيند ! اندوه گران خويش برداريد آزادگی نام و نشانی نيست ” هركه را زر در ترازو ، جهان را دست اين نامردم صد رنگ بسپاريد خون يكدگر ريزند فرو مانند و غوغاها برانگيزند . اندوه گران خويش برداريد بر آستان مرگ راحت ، سر فرود آريد افسانه می دانيد ؟ روی گردانيد ؟ ******* *********** ******* سروده ای از : فریدون مشیری ******************** تنظیم از : آتش |
|
+ نوشته شده در
شنبه 31 شهریور1386ساعت 23:53 توسط آتش _ آب |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 20:23 توسط آتش _ آب |
|
|
شوریده حال ********** ای خدا بر روی من بگشای لحظه ای درهای دوزخ را تا به کی در دل نهان سازم حسرت گرمای دوزخ را * دیدم ای بس آفتابی را ای دریغا در دلم افسرد آفتاب بی فروغ من ای خدایا در جنوب پژمرد * بعد از او دیگر چه می جویم بعد از او دیگر چه می پایم اشک سردی تا بیفشانم گور گرمی تا بیاسایم * پشت شیشه برف میبارد پشت شیشه برف میبارد در سکوت سینه ام دستی دانهء اندوه میکارد * موسپید آخرشدی ای برف تا سر انجامم چنین دیدی بر دلم باریدی ای افسوس بر سر گورم نباریدی * دیگرم گرمی نمی بخشی عشق ای خورشید یخ بسته سینه ام صحرای نومیدیست خسته ام ازعشق هم خسته * پشت شیشه برف میبارد پشت شیشه برف میبارد ********************* سروده ای از : فروغ فرخزاد ***************** ☼☼☼☼☼☼☼☼ دل آشفته حال ***************** من به مردی وفا نمودم و او پشت و پا زد به عشق و امیدم هر چه دادم به او حلالش باد غیرازآن دل که مُفت بخشیدم ** دل من کودکی سبکسربود خود ندانم چگونه رامش کرد او که میگفت دوستت دارم من چگونه زهر غم بجامش کرد ** باز هم در نگاه خاموشم قصه های نگفته ای دارم بازهم چون به تن کنم جامه فتنه های نهفته ای دارم ** باز هم دارم آنچه را که شبی ریختم چون شراب در کامش دارم آن سینه را که او میگفت تکیه گاهیست به هر آلامش ** باز هم میدود به دنبالم دیدگانی پُر از امید و نیاز باز هم با هزار خواهش گنگ میدهندم بسوی خویش آواز ** زآنچه دادم به اومراغم نیست حسرت و اضطراب و ماتم نیست غیر از آن دل که پُر نشد جایش بخدا چیز دیگرم کم نیست ** کو دلم کو دلی که بُرد و نداد غارتم کرد داد میخواهم دل خونین مرا چکار آید دلی آزاد و شاد میخواهم ** دگرم آرزوی عشقی نیست بیدلان راچه آرزو باشد دل اگر بود باز مینالید که هنوز هم نظر به او باشد ** او که از من بُرید و ترکم کرد پس چرا پس نداد آن دل را وای بر من که مفت بخشیدم دل آشفته حال غافل را ******************** سروده ای از : فروغ فرخزاد ******************** ☼☼☼☼☼☼☼☼ ای داد رفت *********** یار من همسر گرفت وعشق من بر باد رفت یاد من از یاد برد و با رقیبم شاد رفت آنهمه عشق و امید و عهدها بر باد رفت آنهمه سوز وگداز واشکها از یاد رفت * با سرود آه من بزم عروسی ساز کرد با جهیز اشک من در خانهء داماد رفت بادهء خوشبختی و شادی من بر خاک ریخت لانهء امید من پر پر شد و بر باد رفت * آنکه در افسونگری کرد آنهمه غوغا گریخت آنکه در عاشق کشی کرد اینهمه بیداد رفت آن نهال نیکبختی آن درخت آرزو آنکه بُد در باغ رویا خوشترازشمشاد رفت * آنکه عشقش از ازل با هستیم پیوند یافت آنکه مهرش تا ابد در جان من افتاد رفت گفتمش: پس عشق من؟ با خنده گفت: ای وای مُرد گفتمش پس یار من؟ با عشوه گفت: ای داد رفت! ******************* برگی سبز از دفتر یک شاعر بنام ******************* تنظیم کنندگان: آتش و آب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 20:9 توسط آتش _ آب |
|
|
ای گل تازه که بویی زوفا نیست ترا ************************* ای گل تازه که بویی زوفا نیست ترا خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا التفاتی به اسیران بلا نیست ترا ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا با اسیرغم خود رحم چرا نیست ترا فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود جان من اینهمه بی باک نمی باید بود همچو گل چند به روی همه خندان باشی همره غیر به گلگشت و گلستان باشی هر زمان با دگری دست و گریبان باشی زان بیندیش که ازکرده پشیمان باشی جمع با جمع نباشند و پریشان باشی یاد حیرانی ما آری و حیران باشی ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد به جفا سازد وصد جوربرای تو کشد شب به کاشانهء اغیار نمی باید بود غیر را شمع شب تار نمی باید بود همه جا با همه کس یار نمی باید بود یار اغیار دل آزار نمی باید بود تشنهء خون من زار نمی باید بود تا بدین مرتبه خونخوارنمی بایدبود من اگر کشته شوم باعث بدنامی تست موجب شهرت بی باکی وخودکامی تست دیگری جزتومرا اینهمه آزارنکرد جزتوکس درنظرخلق مرا خوارنکرد آنچه کردی توبه من هیچ ستمکارنکرد هیچ سنگین دل بیدادگر اینکار نکرد این ستمها دگری با من بیمار نکرد هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد گرزآزردن من هست غرض مردن من مُردم آزار مکش از پی آزردن من جان من سنگدلی ٬دل به تو دادن غلط است برسرراه توچون خاک فتادن غلط است چشم امید به روی تو گشادن غلط است روی پُرگرد به راه تو نهادن غلط است رفتن اولاست ز کوی تو٬ ستادن غلط است جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است تو نه آنی که غم عاشق زارت باشم چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشم مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست خون دل رفته بدامانم و تدبیری نیست از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست شرح درماندگی خود به که تقریر کنم عاجزم چارهء من چیست چه تدبیر کنم نخل نوخیزگلستان جهان بسیاراست گل این باغ بسی سرو روان بسیاراست جان من همچو توغارتگرجان بسیاراست تُرک زرین کمر موی میان بسیار است با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است نه که غیر از تو جوان نیست جوان بسیار است دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند قصد آزردن یاران موافق نکند مدتی شد که در آزارم و میدانی تو به کمند تو گرفتارم و میدانی تو از غم عشق تو بیمارم و میدانی تو داغ عشق توبجان دارم ومیدانی تو خون دل از مژه می بارم و میدانی تو از برای توچنین زارم و میدانی تو از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز از تو شرمندهء یک حرف نبودم هرگز مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت دست بردل نهم و پا بکشم ازکویت گوشه ای گیرم و من بعد نیایم سویت نکنم بار دگر یاد قد دلجویت دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت سخنی گویم وشرمنده شوم ازرویت بشنو پند و مکن قصد دل آزردهء خویش ورنه بسیار پشیمان شوی از کردهء خویش چند به صبح آیم و از خاک درت شام روم از سر کوی تو خود کام به ناکام روم صد دعا گویم و آزرده بدشنام روم ازپیت آیم و بامن نشوی رام روم دور دورازتومن تیره سرانجام روم نبود زهره که همراه تو یک گام روم کس چرا اینهمه سنگین دل و بدخو باشد جان من این روشی نیست که نیکو باشد ازچه بامن نشوی یارچه می پرهیزی یارشوبا من بیمار چه می پرهیزی چیست مانع زمن زار چه می پرهیزی بگشا لعل شکر بار چه می پرهیزی حرف زن ای بت خونخوارچه می پرهیزی نه حدیثی کنی اظهار چه می پرهیزی که ترا گفت که به ارباب وفا حرف مزن چین بر ابرو زن و یکبار به ما حرف مزن درد من کشتهء شمشیربلا می داند سوز من سوختهء داغ جفا می داند مسکنم ساکن صحرای فنا می داند همه کس حال من بی سروپا می داند پاکبازم همه کس طور مرا می داند عاشقی همچو مَنَت نیست خدا می داند چارهء من کن و مگذار که بیچاره شوم سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم از سر کوی تو با دیدهء تر خواهم رفت چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت تا نظر میکنی از پیش نظر خواهم رفت گرنرفتم زدرت شام سحرخواهم رفت نه که این بارچوهرباردگرخواهم رفت نیست باز آمدنم باز اگرخواهم رفت از جفای تو من آزار چو رفتم٬رفتم لطف کن لطف که این بار چو رفتم٬رفتم چند در کوی تو با خاک برابر باشم چند پامال جفای تو ستمگر باشم چندپیش تو بقدرازهمه کمترباشم از تو چندای بت بدکیش مکدر باشم میروم تا به سجود بت دیگرباشم بازاگرسجده کنم پیش توکافرباشم خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی سبزهء دامن نسرین ترا بنده شوم ابتدای خط مشکین ترا بنده شوم چین برابرو زدن و کین ترا بنده شوم گره بر ابروی پُرچین ترا بنده شوم حرف ناگفتن وتمکین ترا بنده شوم طرزمحجوبی وآیین ترا بنده شوم اله ٬ اله ٬ ز که این قاعده اندوخته ای کیست استاد تو اینها ز که آموخته ای اینهمه جور که من از پی هم میبینم زود خود را به سر کوی عدم میبینم دگران راحت من اینهمه غم میبینم همه کس خُرم ومن دردوالم میبینم لطف بسیارطمع دارم وکم میبینم هستم آزرده و بسیارستم میبینم خُرده بر حرف درشت من آزرده مگیر حرف آزرده درشتانه بود خُرده مگیر آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم پیش مردم زجفای تو حکایت نکنم همه جاقصهء درد تو روایت نکنم دیگر این قصهء بی حدونهایت نکنم خویش را شهرهء هرشهرو ولایت نکنم خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهل است سوی تو گوشهء چشمی ز تو داری سهل است ♥♥♥♥♥♥♥♥ ☼☼☼☼☼☼☼☼ ♥♥♥♥♥♥♥♥ سروده ای از شاعر توانا وحشی بافقی ♥♥♥♥♥♥♥♥ ☼☼☼☼☼☼☼☼ ♥♥♥♥♥♥♥♥ تنظیم از : آتش |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 20:49 توسط آتش _ آب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
هفته سوم شهریور 1388 هفته دوم شهریور 1387 هفته اوّل خرداد 1387 هفته دوم فروردین 1387 هفته چهارم شهریور 1386 هفته دوم تیر 1386 هفته چهارم خرداد 1386 هفته سوم خرداد 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر شعرای معاصر و قدیم نکته های ادبی |
| نویسندگان |
|
آتش _ آب آتش |
|
RSS
|